دسته: داستان

انتخاب

آخرین کنسرتی که از کیهان کلهر یادمه ، سر زلزله بم بود که کیهان در کنار حسین علیزاده و شجریان قدرت کمانچه نوازیش رو به نمایش گذاشت و یکی از بزرگترین آرزوهام دیدن این مرد بزرگ و اجراش از نزدیک بود. زمانی که فهمیدم تور ایشون توی ایران شروع شده ، برای اجرای تهرانش لحظه شماری میکردم. فروش بلیط آغاز شد و من از خریدش جا موندم و فقط چندتا بلیط بالکن مونده بود. تصمیم گرفتم تا آخرین لحظات صبر کنم ، اگر تمدید نکرد بلیط بالکن رو بگیرم . شانسم تمدید شد ولی من ۱۵ دقیقه دیر فهمیدم و بازهم فقط بالکن خالی موند. امیدم رو از دست ندادم و مطمئن بودم که باز تمدید میشه.
یه روز توی محل کارم نشسته بودم و داشتم با بی حوصلگی کانال های تلگرام رو چک میکردم ، که دیدم باز کنسرت تمدید شده ولی اینبار آغاز بلیط فروشیش از هشت همون شب بود. استرس خاصی وجودم رو گرفته بود. مرخصی گرفتم و اومدم خونه ، از ساعت ۳ پشت کامپیوتر لحظه شماری میکردم برای ساعت هشت . اینترنت رو چک کردم که یوقت ساعت ۸ تموم نشه ، یه دو گیک هم شارژش کردم. دست به موس منتظر ساعت هشت بودم ، هر چی که به ساعت ۸ نزدیک میشدیم ، ضربان قلبم بالاتر میرفت. چند دقیقه به ۸ بود که سایت باز شد. ردیف یک تا سه  که رزرو بود . از اونجایی که میدونستم کیهان سمت چپ سالن میشینه ، توی ردیف چهار ، درست روبروی کیهان چهارتا بلیط رزرو کردم و رفتم توی صفحه تکمیل خرید ، نام و نام خانوادگی رو پر کردم و زدم پرداخت ، پیغام داد این صندلی ها قبلا توسط کسی دیگری در حال پرداخت میباشد ، لطفا صندلی دیگری انتخاب کنید ، برگشتم به صفحه اصلی و توی ردیف ۵ دوباره همون صندلی ها رو انتخاب کردم وقتی که گزینه پرداخت رو زدم ، باز با همون خطا مواجه شدم. استرس تمام وجودم رو گرفته بود تمام بدنم میلرزید ، رفتم سراغ ردیف شش ، باز نشد ، شنیده بودم تا ردیف ۹ عالی محسوب میشه ، خواستم برم سراغ ردیف هفت که دیدم همون ردیف ۴ همون صندلی های قبلی قابل انتخاب شدن ، باز اونا رو انتخاب کردم و سریع مشخصات رو وارد کردم و گزینه پرداخت رو زدم و شروع کرد به چرخیدن ، با تمام وجود دعا میکردم که بره تو صفحه پرداخت ، چشمام رو که باز کردم ، دیدم توی صفحه پرداخت بانکه . بی معطلی مشخصات کارت رو وارد کردم و پرداخت با موفقیت انجام شد.حالا فقط دو هفته با استاد بزرگ کمانچه ایران فاصله داشتم. برای کنجکاوی دوباره گزینه خرید بلیط رو زدم تقریبا تمام صندلی های خوب پر شد و چند دقیقه بعد دیگه فقط بالکن خالی بود. نمیدونستم این دو هفته رو چطور تحمل کنم. از اونجاییکه بلیط هامون ساعت ۶:۳۰  بود ، همون روزای اول برای مرخصیم چک و چونه زدم و اوکیش کردم.

دو هفته به معنای واقعی انتظار کشیدم تا روز کنسرت. از اول صبح به همه تاکید کردم که من عصر باید برم کنسرت و برای اینکه به موقع برسم ، ساعت سه میرم . ساعت به سختی یک شد . نهارم رو که خوردم موبایلم زنگ زد . مدیرمون بود . گفت علی کار فلانی رو امروز تمام کن بعد برو خونه . پرسیدم کارش چی هست ؟ گفت: دوتا سوئیچ دارن  که یه عالمه سرور بهشون وصله و میخوان بیارن وصل کنن به شبکه تا سرور ها از همه جا دیده شن . نه گفتن و بهانه آوردن رو نه خودم دوست داشتم و نه مدیرمون ، برای همین قبول کردم.
شماره فلانی رو گرفتم و زنگ زدم بهش و ازش خواستم مشخصات رو برام ارسال کنه. یه نیم ساعت طول کشید تا مشخصات رو ارسال کرد . شروع کردم به آماده کردن کانفیگ (اول کانفیگ رو توی اکسل آماده میکنیم ، بعد روی روتر یا سوئیچ ها کپی میکنیم). ساعت نزدیک ۴ شد و کانفیگم آماده شد. یه اس ام اس برام اومد که نوشته بود . هنر دوست گرامی کنسرت آقای کلهر راس ساعت ۶ شروع میشود لطفا وقت خود را با توجه به ترافیک ساعت ۵ تنظیم نمایید چرا که درب ها راس ساعت ۶ بسته میشوند و از ورود شما به سالن بعد از ساعت ۶ جلوگیری خواهد شد.
کانفیگ رو برای تیم Operation فرستادم ، تا روی سوئیچ ها بزنه ! خودم هم بصورت موازی سوئیچ ها رو مانیتور میکردم تا به محض تمام شدن کانفیگ ، یه ایمیل بزنم و اتمام کار و اعلام کنم و به کنسرت برسم. یکی از دوستان گفت زیاد نگران نباش ، حتما با موتور برو ، میرسی . یکم از استرسم کم شد . هی پورت ۱۰/۰/۰ رو چک میکردم ، ببینم که کانفیگ خورده یا نه ! ۴۵ دقیقه گذشته بود ، هنوز کانفیگ نخورده بود . نمیدونم چی شد ، که فایل کانفیگ رو باز کردم و  شروع کردم به مرور کردنش و پیش خودم میگفتم ، آخه مگه چقد کار داره ؟!! داشتم خطهای کانفیگ میشمردم ، که یهو دیدم بجای پورت ۱۰/۰/۰ زدم پورت ۱/۰/۰ . تمام بدنم یخ کرد . رفتم زیر پورت ۱/۰/۰ رو نیگاه کردم ، دیدم کانفیگ من خورده زیر پورت اشتباه ! شروع کردم به تیم Operation زنگ زدن ، اشغال بود . دوباره زنگ زدم ، باز اشغال بود . با تمام قدرت شروع کردم به سمت آسانسور دویدن . کلید آسانسور و زدم و تند و تند شماره بچه ها میگرفتم که بگم اشتباه شده . همش اشغال بود ، مطمعن بودم یه اتفاقی افتاده. آسانسور نیومد ، شروع کردم پله ها رو به دویدن ، ۱۱ طبقه رو رفتم بالا . توی مسیر شماره هم میگرفتم ، یادم نیست که طبقه چندم بودم که تلفن رو جواب دادن ، مشکل رو توضیح دادم و اصلا در جریان نبودن. رسیدم طبقه ۱۱ ، دیدم که کانفیگ ها رو برگردوندن و دارن ترافیک ها رو چک میکنن. خدا رو شکر چون کانفیگ من با کانفیگ پورت ۱/۰/۰ یکی بود ، مشکلی پیش نیومده بود و عملا فقط Description پورت عوض شده بود و یه چندتا ساب اینترفیس برای اون پورت درست شده بود. عذر خواهی کردم و تشکر و برگشتم پایین . وسایلم رو جمع کردم . دوستام همه دمه سالن وحدت منتظرم بودن. بهشون زنگ زدم و گفتم : شما برید. من سعی میکنم که برسم. موتور گرفتم ، گفتم : تا وحدت چند میری ؟ گفت : ۱۰ تومن ، گفتم : اگه زود منو برسونی ۲۰ تومن میدم. گازشو گرفت . ۶:۱۰ سالن بودم. تصمیم گرفتم ۲۰ تومن رو بهش بدم. گفت : ولی سر وقت نرسیدی ، گفتم سروقته الان . تشکر کرد و گفت خدا خیرت بده ، الان دیگه میتونم برم داروخانه و دارو های خانمم رو بگیرم و برم خونه ! گیر ۲۰ تومن بودم. یکم آروم تر شدم ، یکی از بچه ها منتظرم بود و دویدیم تو سالن ، تا رسیدیم دیگه اجازه ورود ندادن و گفتن برید بالکن . دوستم شروع کرد به اصرار اما قبول نکردن. با ناراحتی سه طبقه رو بالا رفتیم . وارد بالکن شدیم ، صدای کمانچه آروم کرد . از بالا استاد رو میدیدم و به این فکر میکردم چرا . چرا این اتقاق افتاد و از این موضوع چی باید یاد بگیرم .

بعد کنسرت به این نتیجه رسیدم اگر یه بار دیگه توی این موقعیت قرار بگیرم ، قطعا یکی رو انتخاب میکنم و اون کارو درست انجام میدم.

شبکه و کار(نت پلاس)

نت ورک پلاس رو اسم نوشتم و شانسم، کلاس یه هفته بعد از ثبت نام شروع شد. با وجود اینکه میدونستم به دردم نمیخوره ولی بخودم قبولونده بودم که باید از صفر شروع کنم. اول کلاس استاد گفت: معمولا کسایی که میان سر اینجور کلاسا یه چیزایی بلدن، پس یکی، یکی خودتون رو معرفی کنید و بگید که کجا کار میکنید و چقد بلدید. هر کسی یه چیزی میگفت و همه به نوعی حرفه ایی بودن و من اصلا انگیزشون رو از سر کلاس اومدن نمیفهمیدم. یکی میگفت: شبکه یه دانشگاه دستش بود و اون یکی شبکه یک بیمارستان، یکی چون سازمانشون پول میداد اومده بود و هیچ علاقه ایی به شبکه نداشت، یکی از بچه ها هم قصد مهاجرت داشت و بهش گفته بودن که این رشته به دردش میخوره، شنیده بود که توی کانادا ظرف چند روز میتونه کار پیدا کنه. رسید به من، خودم رو معرفی کردم و گفتم: بیکارم و  هیچی بلد نیستم، گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی همین دیگه، هیچی بلد نیستم و اومدم از صفره صفر شروع کنم و بعد وارد بازار کار بشم. گفت: یعنی از کامپیوتر چیزی نمیدونی؟ گفتم: در حد نصب و رفع عیب ویندوز بلدم. گفت: منم دنبال همین بودم بچه ها!! هرچی از قبل بلدید رو بزارید کنار و اینی که من میگم رو یاد بگیرید والا خودتون اذیت میشید و منم اذیت میکنید و چیزی هم یاد نمیگیرید. ادامه داد که چون تقریبا همتون کار میکنید، میدونم که الان کلی سوال از محل کارتون توی ذهنتونه و منتظرید که کلاس شروع بشه و منو سوال پیچ کنید ولی از همین الان بگم، من به هیچ سوال خارج از درسی جواب نمیدم مگر اینکه از طریق ایمیل باشه. بعد گفت: نت ورک پلاس دو تا سر فصل مهم داره، که اگه این دوتا رو یاد بگیرید، یعنی نت ورک پلاس رو بلدید. یکی OSI Model و یکی هم IP Addressing.
از همین دوتا سرفصل بدم میومد . آخه دونستن OSI Model به چه دردی میخوره ؟! میخوای باهاش چیکار کنی ؟ درست مثل دونستن انتگراله که هیچ وقت بهش نیاز پیدا نکردم. آی پی هم که تکلیفش معلومه دیگه : ۱۹۲٫۱۶۸٫۱٫۱ با ۲۵۵٫۲۵۵٫۲۵۵٫۰! به این نتیجه رسیدم که کلاس بیخودی اومدم . OSI رو که نیازی ندارم بدونم، IP Addressing هم که فولم.
پای تخته نوشت : شبکه چیست؟ و چرا ما به شبکه نیاز داریم؟ گفت شروع کنید . نظر بدید. بحث کنید. هر کسی یه چیزی میگفت. کلاس رو دوست نداشتم. حالم گرفته شده بود ، به خودم گفتم این دیگه چه کلاسیه بابا؟!! شروع کردم روی کاغذی که قرار بود جزوه ام بشه با خودکار نقاشی کردن. اومد بالای سرم و گفت : چرا ما به شبکه نیاز داریم؟ گفتم ایده ایی ندارم. گفت: باید یه چیزی بگی. گفتم: مثلا توی خونه ، یک خط اینترنت داری و کلی آدم هست که میخوان از این خط استفاده کنن و به اینترنت وصل شن،ما میتونیم اینترنت رو از طریق شبکه بین این آدما به اشتراک بزاریم. یهو گفت : آفرین. یه جواب بدرد بخور از یکی شنیدم. این یعنی به اشتراک گذاری Resource ها بچه ها. احساس بچه گی بهم دست داد. فکر میکردم، سر کلاس اول دبستانم.
توی زمان استراحت کلاس ، رفتم کتاب نت پلاس رو خریدم ، فکر کنم ۱۵۰۰ صفحه بود با یه جلد خوشکل. نشستم سرکلاس و شروع کردم به ورق زدنش. بچه ها دورم جمع شده بودن، یه چند نفرشونم، همون لحظه رفتن و کتاب رو خریدن و گذاشتن جلوشون رو میز. یه کتاب ۱۵۰۰ صفحه ایی به زبان انگلیسی با کاور قشنگ . جذاب بود و به آدم حس خفن بودن میداد .
کلاس که تموم شد، کتاب رو توی کیفم نذاشتم و زدم زیر بغلم که همه ببینن که چه آدمه خفنی هستم. توی اتوبوس حواسم به همه بود که چجوری به من و کتابم نگاه میکنن. رسیدم خونه و کتاب رو گذاشتم توی کتاب خونه بغل مابقی کتاب ها و تا اونجا که یادم میاد هنوز همون جاست . البته چند جلسه اول با خودم تا کلاس میبردم و میاوردمش  اما بعد از یه مدت فهمیدم، اونم مثل کلاسم بیخوده!
کلاسمون یه ماه طول کشید و تنها نکته جذابش برام یادگرفتن سوکت زدن کابل شبکه بود. کلی هم کار عملی کردیم و خوب حرفه ایی شدم.فکر میکردم دیگه شبکه کار شدم. OSI که بدرد نمیخورد ، IP Addressing  هم که بلد بودم ، فقط سوکت بلد نبودم بزنم که یاد گرفته بودم ، البته استاد هم تایید کرد که از همه بهتر سوکت میزنم .
حالا دیگه نوبت مایکروسافت بود که بزنم توی گوشش.

ادامه دارد …..

Telegram_logo.svg_

شبکه و کار(انتخاب روزنامه ایی)

توی خیابون منتظر تاکسی بودم ، که یه BMW جلوی پام زد رو ترمز . شیشه اومد پایین و یه آقای خوش تیپ از پشت عینک آفتابیش گفت کجا میری بیا بالا.
گفتم : سلام !! نه مزاحم نمیشم .کیفش رو از رو صندلی جلو پرت کرد عقب و گفت میگم بیا بالا . نشستم توی ماشین و سعی کردم در ماشین رو با احتیاط کامل ببندم.
بعد از سلام و احوال پرسی ، پرسید چه خبر ؟ چیکار میکنی؟ هنوز تو کار کامپیوتری؟گفتم : فعلا توی یک شرکت کوچیک ادمینم و درکنارش مشغول درس خوندنم تا بتونم کارم رو تخصصی تر کنم . گفت : خب چی میخونی ؟ نمیدونم چرا گفتم مایکروسافت ! گفت : تو که بیشتر از من بلد بودی ، دیگه چی داری میخونی ؟ گفتم : نه ! آخه اگر بخوای توی یه شرکت حرفه ایی کار کنی باید خیلی بیشتر از اینا بلد باشی با این سوادی که من دارم ، نهایت میتونم یه ادمین ساده باشم و یه سری کارای کوچیک انجام بدم. من دوست دارم کارم بزرگ باشه و به طبع درآمدشم خیلی زیاد باشه.
گفت روی
 صندلی عقب دست کن توی کیفم ، یه قرارداد هست بردار نیگاش کن .به سختی  از توی کیفش قرارداد رو آوردم
گفت
 : کارفرما کیه ؟گفتم : فلان جا ! گفت  : به نظرت بزرگه ؟ گفتم آره تقریبا! منظور ؟
گفت :پیمانکار کیه ؟ گفتم : خودت ! گفت : از تو بیشتر بلدم ؟ گفتم : هم سطحیم.
گفت : مبلغ ؟ مبلغ رو بگو . گفتم : پونصد تومنه ! خب من الان قراردادم بیشتر از اینه که ! گفت : بابا ای ول ، دیگه چی میخوای ؟! از این قرارداد ها برای ماهم جور کن !
گفتم : مسخره میکنی ؟ آخه با ماهی ۵۰۰ تومن میشه زندگی کرد ؟ گفت : جانم ؟ ماهی ۵۰۰ تومن ؟ خوب نخوندیش پس ! اون ساعتی ۵۰۰ تومنه !
خوب که خوندمش ، دیدم بعله ! قرارداد ۱۵۰ ساعت کاره به ازای هر ساعت ۵۰۰ تومن !
گفتم : چجوری اینو بستی ؟ گفت : تو از همون قدیم هم بلد نبودی خودت رو پرزنت (معرفی) کنی ! باید یاد بگیری خودت رو پرزنت کنی. یه آدمای بیسوادی توی این مملکت توی این رشته دارن پول درمیارن که نگو . گفتم : الان ما باسوادیم دیگه؟!! گفت : خداییم پسر ، خدا ! همین نظراتته که کسی کاری بهت نمیده . وقتی خودت ، خودت رو قبول نداری ، میخوای دیگران قبولت داشته باشن ؟ بیا برو فلان اداره ، مدیر آی تیش فرق سی دی رو با دی وی دی نمیدونه ! حالا تو اگه فن مذاکره بلد باشی ، به هزار جور مختلف میتونی با این آدم کار کنی و از بغلش پول در بیاری. هم میتونی بهش سی دی بفروشی ، هم دی وی دی ! هم دستگاه دی وی دی خون هم سی دی خون ! بعدم که یه قرارداد پشتیبانی باهاش میبندی که این دستگاه رو براش نگه داری! بعد یه سال هم که مدل جدیدش میاد و فقط کافیه از قابلیت های  نداشتش بگی ، که راحت بخرنش و روز از نو ، روزی از نو .
سرم درد گرفته بود ، رفته بود روی اعصابم ، دوست داشتم زودتر پیاده شم . ازش خواستم که یه جا وایسه تا پیاده شم .
حرفاش رفته بود رو مخم ، آخه راست میگفت ، واقعا من نمیتونستم حرف بزنم و به اصطلاح خودمو پرزنت کنم. باز رفتم سراغ اینترنت و آموزش فن مذاکره رو سرچ کردم. مثه همه یه ده تا پیج رو باز کردم و شروع کردم به خوندن و البته بصورت موازی هم به حرفای دوستم فکر میکردم. میدونی ، دوست نداشتم راهنمام اون باشه ، ازش خوشم نیومد ، یه جورایی دوست نداشتم حرفاش رو قبول کنم . به خودم گفتم : همیشه که همه بیسواد نیستن . اگه بخوای توی یه شرکت بدرد بخور کار کنی ، باید باسواد باشی . بزار اول سواد رو پیدا کنم بعد یه فکری برای مذاکره میکنم و باز این سوال مطرح شد که چی بخونم که به درد بخوره. توی فکر بودم که چشمم به روزنامه همشهری افتاد . یه فکر خوب به سرم زد ، تصمیم گرفتم  که یه مدت روزنامه همشهری  رو بخرم و بررسی کنم که کار برای کدوم تخصص بیشتره ، حتی برم مصاحبه و وضعیت حقوق و مزایاشونم بررسی کنم. روزنامه رو خریدم و سریع رفتم سراغ ستون کامپیوترش. توی نگاه اول که به نظر میومد مایکروسافت ، آش کشک خاله است و باید بلد باشی.
بعد از یک هفته تحقیقات گسترده ، میتونم بگم تقریبا صددرصد مشاغل مایکروسافتی بود و فقط بعضی هاشون نیاز بود که علاوه بر مایکروسافت با سیسکو و مجازی سازی هم آشنا باشی. تصمیم خودم رو برای مایکروسافت قطعی کردم و فرداش توی محل کارم با یکی از دوستان خوبم هم مشورت کردم. اونم استقبال کرد و یه موسسه بهم معرفی کرد و گفت من خیلی تعریفش رو شنیدم . همون لحظه تماس گرفتم ، گفتم میخوام مایکروسافت رو از صفر تا صد یاد بگیرم. گفت ما یه پکیج داریم که ۸ ماه طول میکشه از نتورک پلاس شروع میشه تا آخر مایکروسافت . گفتم : چجوری ثبت نام کنم ؟
و اینگونه شد که زندگی مایکروسافتی من آغاز شد…..

ادامه دارد…..

Telegram_logo.svg_

 

شبکه و کار(برنامه نویسی)

من خودم جز دسته آدماهایی بودم که توی همه چیز سرک میکشیدم و دوست داشتم از هم چیز سر دربیارم . از برنامه نویسی توی زبان های مختلف گرفته تا آشنایی با تمام سرویس های تحت شبکه . محال بود کسی سرویسی بخواد و از من جواب نه بشنوه . دائم سرم توی اینترنت بود و دنبال تکنولوژیهای جدید بودم و فکر میکردم هر چی بیشتر تکنولوژی بدونم ، قوی تر و به طبع موفق تر خواهم بود. از همه چیز یه چیزایی میدونستم و با همونا البته در کنار اینترنت زندگی کاریم رو میگذروندم. معتقد بودم کافیه تو اسم تکنولوژی رو بدونی و اگه اینترنت هم دمه دستت باشه یعنی تو اون تکنولوژی رو کامل بلدی.احساس میکردم خیلی آدمه بزرگیم و این اواخر دیگه به این نتیجه رسیده بودم که دیگه ایران جواب گوی سواد من نیست و باید مهاجرت کنم. معتقد بودم که باید تو کشوری زندگی کنم که قدر من رو بدونن. یه رزومه برای خودم درست کرده بود ۶۰ صفحه و هرچی تکنولوژی روز تو دنیا پیدا میشد رو توش نوشته بودم و برای شرکت های بزرگ میفرستادم.

تا اینکه یه روز ، یکی از اون شرکت های بزرگ بهم زنگ زدن و رفتم برای مصاحبه! مصاحبه کننده ازم خواست تا توی اتاق کنفراس منتظر باشم تا برگرده.هوا خیلی گرم بود ، خیس عرق بودم کت رو درآوردم و سعی کردم خودم رو آروم کنم. یهو یه تیم ۸ نفره وارده اتاق شد. اصلا جا نبود که بشینن .باید صندلی از بیرون میاوردن.حقیقتش یکم جا خوردم و ضربان قلبم رفت بالا ، با یه دستمال عرقم رو پاک کردم و منتظر شدم تا شروع کنن.

یکیشون که فهمیده بود من جا خوردم ، با رویی خیلی خوش بهم گفت نگران نباش و اصلا استرس نداشته باش . این بچه ها که میبینی هرکدوم توی یکی از تخصص هایی که شما توی رزومت نوشتی سر رشته داره و چون ما توی هم زمینه ها در حال جذب نیرو هستیم ، میخوایم ببینیم که به درد کدوم تیم میخوری .یکی یکی شروع کردن به سوال پرسیدن. تمام سوالات فنی و تکنیکی بود و به طبع چون اینترنتی دمه دستم نبود متاسفانه به هیچ کدومش نتونستم جواب بدم. خودم رو گم کرده بودم. از شرکت که اومدم بیرون ، یکی از همونا بهم زنگ زد و گفت:  من خیلی ازت خوشم اومده ، به نظر پسر خوبی میای ولی متاسفانه بدرد هیچ کدوم از تیمای ما نمیخوری ، ولی من میتونم معرفیت میکنم به بچه های IT که کارشون نگهداری کامپیوترهای سازمان هست. گفتم : یعنی چیکار میکنن ، گفت : ویندوز نصب میکنن و آنتی ویروس و تعمیر پرینتر و این چیزا. گفتم ، نه مرسی ، من میخوام تخصصی تر کار کنم گفت : پس باید تخصصت رو زیاد کنی و نیازی هم نیست که توی همه ی رشته ها متخصص باشی ، یکی رو انتخاب کن و برو دنبالش و سعی کن تا آخرش بری. حرفاش به دلم نشست و بفکرم انداخت و تصمیم گرفتم که یکیشو انتخاب کنم و توی اون متخصص بدون اینترنت شم.

همه ی اون تخصص هایی رو که مثلا بلد بودم ، دوست داشتم ، حالا کدوم انتخاب کنم؟!! با هرکس که مشورت میکردم ، رشته ی خودش رو به رخ میکشید و ادعا میکرد که کار و درآمد توی اون رشته هست.یکی میگفت برنامه نویسی خوبه ! یکی میگفت برو سراغ مایکروسافت ، بعضی ها امنیت و فایروال رو پیشهاد میکردن و بعضی ها هم که میگفتن پول تو سخت افزار و تامین تجهیزاته و خب سیسکو رو هم ، همه میشناختن. خیلی سر در گم بودم ، یادمه یکی از دوستام از Big Data و DATA Minding صحبت میکرد و میگفت بزنیم توی این کار. ولی یه اشکال وجود داشت ، با هیچ کدوم یه شبه پولدار نمیشدم. دوست داشتم یه شبه به همه چیز برسم. روز و شب کارم سرچ کردن اینترنت بود که یه تخصصی پیدا کنم که یه شبه پولدار شم.
توی نرم افزار “بازار” دنبال یه برنامه اندرویدی خاص میگشتم که دیدم یکی از دوستام یه برنامه ی ساده نوشته که ۴۰۰۰ تومن قیمتشه و بالای صدهزار بار دانلود شده ، خوب که تحقیق کردم ، دیدم ، بعله ! طرف میلیونر شده. تصمیم گرفتم که اندروید نویس بشم. ظرف یه شب هرچی ویدیو آموزشی توی اینترنت بود رو دانلود کردم و شروع کردم ویدیو ها رو نگاه کردن. همزمان هم دنبال یه ایده بودم که به محض یاد گرفتن اندروید ، بتونم اون ایده رو اجرایی کنم. یه عالمه  برنامه باید دانلود میکردم و نصب میکردم تا بتونم شروع کنم ، یادمه یه چند روزی صبح تا شب درگیر بودم ، تا تونستم محیط برنامه نویسیش رو بیارم بالا(Eclips) . بعد از ده روز موفق شدم که اولین برنامه رو به کمک ویدیوها و وب سایت ها اندروید در ۲۴ ساعت، بیارم بالا. برنامه اینجوری بود که روی یه دکمه میزدی و Hello Word ظاهر میشد.خیلی افتخار بزرگی بود ، حس میکردم دیگه برنامه نویس شدم و آماده بودم برای تولید یه نرم افزار حرفه ایی. حالا باید ایده رو عملیاتی کنم . اوه خدا ، حالا اسم برنامه رو چی بزارم . خیلی مشکل بزرگی بود . یه هفته دنبال اسم برنامه میگشتم ، تا اینکه اسم زنبیل رو براش انتخاب کردم. Eclips رو باز کردم روی New Application کلیک کردم و اسم برنامه رو Zanbil گذاشتم. یه صفحه سفید بزرگ باز شد ، خوب حالا که چی ؟ منتظر بودم که اتفاق بهتری بیوفته ولی هیچ خبری نبود. مثل اینکه باید کار بیشتری میکردم ، ولی من نهایت میتونستم باز یه Hello word دیگه بنویسم ، نه بیشتر . اگه خیلی که سعی میکردم ، میتونستم به Welcome To Zanbil تغییرش بدم . از خودم ناامید شدم ، برنامه رو بستم و به فکر فرو رفتم .دیدم اینجوری نمیشه . با خودم گفتم یه برنامه Open source  پیدا میکنم و شروع میکنم به تغییرش و فارسی کردنش. اتفاقا هم پیدا کردم. خیلی هم به ایده من نزدیک بود. ولی وقتی بازش کردم هیچ چیزش رو نمی فهمیدم ، گفتم وقت نزارم بهتره . باز اینترنت رو سرچ کردم ، دیدم یه سری وب سایت ها هست که برنامه C# به IOS  و اندروید تبدیل میکنه . چون با C# تا حدودی آشنایی داشتم ، رفتم سراغش و خب پر واضح بود که به جایی نرسیدم. دیگه از خودم ناامید شده بودم که به فکر کلاس افتادم . خداروشکر کلاسی پیدا نکردم والا یکی دوماه دیگه هم از وقتم هدر میرفت. Eclips رو از روی کامپیوترم پاک کردم و با دنیای برنامه نویسی خداحافظی کردم. و تحقیقات خودم رو از سر گرفتم ….

ادامه دارد …..

Telegram_logo.svg_

هوای خوب

چند وقت پیش تو رستوران یکی از دوستان قدیمی رو دیدم و چون میدونستم خیلی سرش توی تکنولوژیه، تو محل کارش باهاش یه قرار گذاشتم.ساعت نزدیک ۴ بود که تصمیم گرفتم ، یک ساعت آخر کار رو بپیچونم و به دیدن اون دوست گرامی برم.محل کارش رو با پرس و جو پیدا کردم و رفتم سراغش .یه میز خیلی بزرگ داشت با سه چهار تا مانیتور و حداقل دو سه تا کیس که معلوم بود خیلی خفنن.کلی تحویلم گرفت و یه صندلی گذاشت کنار خودش و نشستم بغلش .

به محض اینکه روی صندلی آروم گرفتم ، شروع کرد از آخرین تکنولوژی های دنیا تو زمینه شبکه صحبت کردن. سایت سیسکو رو باز کرد و در مورد آخرین مدل تجهیزات سیسکو و امکانات خفنی که داشت، توضیح میداد . از رنگ و شکل ظاهریش بگیر ، تا قدرت هر پورت در شرایط مختلف، و من مات و مبهوت فقط گوش میدادم. وقتی دیدم دارم ازش عقب میمونم، سر یه فرصت مناسب ، حرفش رو قطع کردم و گفتم : چند شب پیش سرویس SMS یکی از اپراتورهای ایران رو از روی یک سوئیچ قدیمی آوردم روی یکی ازسوئیچ های ASR سیسکو و بعدم برای رو کم کنی گفتم سوئیچ های سری ASR سیسکو رو که میشناسی ؟!! صنعتین و در دمای -۴۰ راحت کار میکنن.
گفت مهندس، ASR سوئیچ نیست ، روتره!!! بعدم شروع کرد در مورد سری ASR سیسکو توضیح دادن.
یخ کردم. از خودم بدم اومد و ترجیح دادم برای بیشتر ضایع نشدنم سکوت کنم و فقط سر تکون بدم.
همینطور که توضیح میداد ، داشتم از خودم متنفر میشدم و دائما به خودم و عقب موندگیم از این دنیا بزرگ فکر میکردم. اوج نفرتم از خودم زمانی بود که من رو برد توی دیتاسنترشون و تمام تجهیزاتی رو که حرفش میزد ، نشونم داد.همین جور که حرف میزد من به فکر بدبختی و عقب افتادگی خودم بودم و احساس میکردم که کاملا پوسیدم و دیگه عمر کاریم تموم شده. با ناراحتی تمام ازش خداحافظی کردم و توی راه همش به این فکر بودم که هرچه سریعتر خودم رو آپدیت کنم . تا رسیدم پشت لب تاپم ، سایت سیسکو رو باز کردم، آخرین مدل روتر رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن .مطالب اینقد زیاد و گسترده بود که کامل گیج شده بودم. اعصابم از خودم و زندگیم حسابی خورد شده بود. حتی یه دونه از تجهیزات سیسکو رو خوب نمیشناختم.

سرم رو روی میز گذاشتم و بی اراده ذهنم هدایت شده به ۱۵ سال پیش. عصرها مستقیم از مدرسه میرفتم در مغازه و کارم بستن سیستم های خونگی بود. یادمه هر کس که سیستم خفنی میخواست ، میومد پیش من و از من مشاوره میگرفت و منم همون سیستم آرمانی که دوست داشت و دوست داشتم رو بهش معرفی میکردم. بعد اون میرفت دنبال جور کردن پولش و ماهم میرفتیم دنبال جور کردن تجهیزاتش . در آخر هم اون خوشحال از خریدش و ما هم خوشحال که مادربورد سری فلان رو از نزدیک دیدم و لمس کردیم و به اصطلاح خودمون بستیمش و حتما اگه امکاناتش بود  یه سلفی با مادربوردش برا اینستاگرام میگرفتیم و زیرش مینوشتیم “من و مادربورد سری فلان یهویی“.
یادمه ، هیچ وقت از طرف نمیپرسیدیم برای چه کاری سیستم میخوای ؟ میپرسیدیم : چقد میخوای برای سیستمت هزینه کنی ؟

سرم رو از روی میز برداشتم حس تنفرم از خودم کم شده بود ،لب تاپ رو بستم ، کیفم رو انداختم رو کولم ، زیر بارون راه افتادم سمت خونه ! کاش ازش پرسیده بودم برای چه سرویسی این همه هزینه کردی ؟ یعنی اگه ده مدل پایین تر خریده بودی، کارت لنگ میموند؟ از کدوم امکاناتی که این تجهیزات بهت میدن میخوای استفاده کنی ؟ اصلا بلدی ازشون استفاده کنی ؟ مگه اصلا الان سرویست مشکل داره که رفتی اینا رو خریدی ؟
دیگه دیر شده بود. تصمیم گرفتم خودم رعایت کنم . یعنی براساس نیاز خرید کنم یا پیشنهاد خرید بدم.
بیشتر آروم شدم! دیگه به حرفای دوستم فکر نمیکردم .
چه هوای خوبی بود.

Telegram_logo.svg_

خداوندگار

سرم تو کار خودم بود که رئیس اومد بالاسرم و گفت :
ببین! میری با این پسره مصاحبه کنی ، هر سه ماه یبار رزومش میاد زیر دستم و هر دفعه ردش میکنم ، دیگه حوصلشو ندارم.
گفتم : حالا چیزی هم بلد هست ؟
یه جزوه صدبرگ داد دستم و گفت : بیا این رزومش !
یه نیگاه سرسری به روزمه انداختم و نگران شدم که از پس مصاحبه برنیام. آخه سرفصلهایی توی رزومه بود که حتی بگوشم نخورده بود. سریع وصل شدم به اینترنت و سرفصل ها رو چک کردم و بغلشون یه کامنت برای خودم گذاشتم و رفتم بسمت اتاق جلسات برای مصاحبه.
از در که وارد شدم و چشمام به چشاش افتاد ، سر جام میخکوب شدم.
اوه خدای من ، نگه داشتن اون حجم مو ، توی اون ارتفاع اونم بدون کلیبس یه شاهکار مهندسیه ، ولی مهندسی معماری ، نه شبکه !
یه کت شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیراهن قرمز . برق کفاشش که چشم آدمو میزد ولی هیچ چی مثل موهاش جذاب نبود. دست دادیم و نشستیم روبروی هم . دستش رو قلاب کرد و گذاشت رومیز و گفت درخدمتم.
گفتم میشه خودتون رو معرفی کنید ؟
گفت : مگه روزمه رو نخوندی ی ی ؟!
گفتم : چرا ، ولی به نظر سنتون کم میاد و دونستن این حجم مطلب ….! واقعا بهتون حسودیم میشه .
گفت : خب  ، شما هم اگه دودد چراغ خورده بودی و شب تا صب سناریو تمرین کرده بودی ، الان شاید بیش از این بلد بودی .
گفتم : ما یکی ، دوتا از این تخصص ها بیشتر بدردمون نیمخوره و شرکت هم بابت مابقی تخصص شما پول بیشتری نمیده ، ایرادی نداره ؟
گفت : نه ایرادی نداره ، تو رزومم نوشتم با ۴ تا ۵ تومن کنار میام.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم پس اگه اجازه بدین بریم سراغ سوالات فنی . البته جسارته ولی چون روال شرکت من چند دقیقه وقتتون رو میگیرم .
گفت : ایرادی نداره.
توی رزومه ، رفتم سراغ اون قسمتی که مربوط به کار ما میشد و شروع کردم .
پرسیدم : جسارتا ، میشه در حد چند کلمه ، فرق بین STP و MSTP رو بگید ؟
یه پوزخندی زدو گفت : میشه یه سوال سخت تر بپرسید و من رو درگیر کنید؟
گفتم : اوکی! میشه یه کوچولو درمورد VRRP توضیح بدی ؟
گفت : ببین مهندس ، من تخصصم توی Route ، سوئیچ خیلی ساده است . لطفا بریم سراغ مبحث Route .
گفتم : باشه !! l میشه مقوله Area رو توی OSPF توضیح بدی ؟ که به چه درد میخوره و چند نوع داریم.
گفت که : مهندس ، کدوم آدم خنگی این روزا از OSPF استفاده میکنه ، همه ی شرکت ها بدردبخور رفتن سراغ EIGRP و BGP .
گفتم : میشه در مورد انتخاب Route توی BGP یکم توضیح بدی ؟
گفت : مهندس توی شبکه های خیلی بزرگ و استاندارد ، دیگه الان همه از MPLS استفاده میکنن.
گفتم : پس شما استاندارد های شبکه های بزرگ رو هم بلدید؟
گفت: ننوشتم توی رزومم ؟ فکر کنم صفحه هشت توضیح دادم که هم درسش رو خوندم و هم مجوز Audit دارم.
گفتم : بللله ! میشه درمورد MPLS که گفتین در حد ۳۰ ثانیه توضیح بدین ؟ چیه و چیکار میکنه ؟
گفت : مهندس ، MPLS یه چیز خیلی جدیده که هنوز جایی لانچ نشده و منم فقط توی لابراتوار کار کردم الان حضور ذهن ندارم ولی بدردم نمیخوره ، هنوز خیلی باگ داره .
سرم رو خاروندم و دوتا IP توی دوتا رنج مختلف دادم ، گفتم به نظرت اینا همدیگه رو پینگ میکنن ؟
گفت : مهندس مسخره میکنی ، معلوم که نه ! (تو دلم گفتم ، خدا رو شکر که اینو جواب داد حداقل) ولی ادامه داد که دوتا IP رو هوا چجوری همدیگه رو پینگ کنن باید اول نصبشون کنی رو کامپیوتر بعد همدیگرو پینگ میکنن .
گفتم : مرسی ، حالا توی چه تیمی دوست داری مشغول شی ؟
گفت : توی تیم Planning
گفتم : اوکی ، باهات تماس میگیریم.
گفت : فکر میکنی از کی بتونم مشغول شم ؟
گفتم :والا با این سطح معلومات و مبلغ درخواستی احتمالا شرکت کنار نیاد.
گفت : ایرادی نداره ، تا ۳ تومن هم میشه اومد پایین ولی دیگه زیر ۲ امکان نداره ، دیگه خودت دست تو کاره ، اگه بیام پایین تر فکر میکنن هالو گیر آوردن. و الا من نیازی ندارم.
گفتم : حیفی بخدااا. بهت خبر میدیم.
خداحافظی کرد و رفت .
یاد حرف استادم افتادم که میگفت :

“سعی کنید با سوادتون طرف مقابل رو سورپرایز کنید نه با رزومتون”

Telegram_logo.svg_

خدا خیرت بده

چهارشنبه شب رو تا صبح بیدار بودم و داشتم درس میخوندم و اصلا حوصله کار رو نداشتم و از خدا عاجزانه درخواست میکردم که امروز شرکت خبری نباشه تا بتونم نشسته یکم چرت بزنم. از خونمون تا شرکت با اتوبوس حدود نیم ساعت راه بود ، برا همین منتظر شدم تا اتوبوس خالی بیاد که بتونم بشینم و از این نیم ساعت طلایی استفاده کنم و بخوابم . تا نشستم توی اتوبوس ، چشمام رو بستم که وجدانم افراد سالخورده رو نبینه و از جام بلندم نکنه. چشمام داشت سنگین میشد که یه خانم محترمه مسن زد سرشونم ، که پاشو این صندلی رو بده به اون پیرمرد و خودشم رفت منبر که وجدانت کجاست و شما جوون ها چی شدین و به کجا دارین میرسین. منم که گوشام ساخته شدن برای گوش ندادن ، گوش نمیدادم و سر تکون میدادم و سعی میکردم وایساده چرت بزنم و از ته دلم امیدوار بودم که امروز توی شرکت اتفاقی نیوفته.
رسیدم  شرکت ، تمام بچه ها دمه در  شرکت وایساده بودن. کلیدار هنوز نیومده بود . پیش خودم گفتم ، “سالی که نکوست از بهارش پیداست” و رفتم پیش بچه ها ، تلفن شرکت  هم داشت خودش رو میکشت. یه نیم ساعت دمه شرکت معطل شدیم و تلفن هم یه بند زنگ میزد ، تا کلید دار پیداش شد . تازه شاکی هم بود که زیرآبش رو پیش مدیرعامل زدیم .

در رو که باز کرد ، بی اراده رفتم سراغ تلفن و جواب دادم :
بله ؟
مهندس کجایین ؟؟ چرا جواب نمیدین ؟!!
ببخشید ! جانم ؟ چی شده ؟
مهندس ما امروز انتخاب واحد داریم توی دانشگاه ، هیچ کدوم از کامپیوترا سرور انتخاب واحد رو نمیبینن! الان بچه ها پیداشون میشه ! من دیروز همه چیو چک کردم ، درست بوده.
سرور رو ریست کردی ؟
آره ، مهندس ده بار ریست کردم . کار نمیکنه مهندس.
باشه ، نگران نباش ، بزار کامپیوترم بیاد بالا ، چکش میکنم .
مهندس تو رو خدا زود ، الان اینا میان ، پوست منو میکنن.
باشه ، خدافظ

کامپیوترم اومد بالا ، همین جور وایساده ریموت زدم به سرور . اولین کاری که به ذهنم میخورد این بودم ببینم که وب سایت  ، روی خود سرور میاد بالا یا نه ! آدرس وب سایت رو زدم و اینتر کردم ، خیلی سریع اومد بالا . حالم گرفته شد ، کارم سخت شد ، داشتم فکر میکردم چش میتونه باشه که تلفنم زنگ زد.
جانم ؟
مهندس ، میخواستم بگم ، همه کامپیوترها اینجوری نیستن ، بعضی ها درستن ، ولی بیشترشون خرابن.
میتونی بری بشینی پشت یکی و بهم زنگ بزنی؟
باشه مهندس ، بهت زنگ میزنم.

تو این فاصله ،یه چایی ریختم و آماده شدم که زنگ بزنه . زنگ زد !
الو مهندس ، چیکار کنم ؟
سرور رو پینگ میکنی ؟
مهندس پینگ نمیشه ؟
گیت وی رو چی ؟ ببین اونو میتونی پینگ کنی ؟
نه مهندس ، اونم پینگ نمیشه .
میشه IP رو چک کنی ؟ ببین اصلا IP گرفته ؟
آره مهندس ، IP گرفته ، فقط نمیدونم چرا اشتباست !!! مهندس این داره اشتباه IP میگیره ! فکر کنم مشکل از DHCP سرور باشه ! داره اشتباه IP میده .
خیلی خب ، دستی IP بده ببین درست میشه !
آره مهندس درست شد ، فقط من نمیتونم ۲۰۰ کامپیوتر رو دستی IP بدم ، میشه مشکل DHCP رو حل کنید ؟
بزار ببینم چی میشه ! بهت زنگ میزنم .

مشکل رو فهمیده بودم ، یه DHCP سرور دیگه توی شبکه Run شده بود ،حتما یکی از دانشجوها کلاس مایکروسافت رفته و درسشونم DHCP بوده و داشته رو یکی از سیستم ها تمرین میکرده ، شایدم کسی قصد خرابکاری داشته ! خلاصه هرچی که بوده استراحت مارو مختل کرده بود یه کار درست حسابی برامون دست و پا کرده بود. زنگ زدم بهش مشکل رو توضیح دادم و ازش خواستم که شروع کنه سیستم ها رو یکی ، یکی خاموش کنه و چک کنه تا ببینیم میتونیم اون سرور متقلب رو پیدا کنیم یا نه .

با بی حوصلگی ، شروع کردم اینترنت رو سرچ کردن و دیدم خیلی ها این مشکل رو دارن و همه از DHCP Snooping برای حل این مشکل صحبت میکردن. از اونجایی که خیلی بی حوصله بودم ، رفتم پیش مدیر شرکت و جریان رو براش توضیح دادم و گفتم به نظرم راه حلش DHCP Snooping باشه . از اونجایی ، که این مدیرمون همه چیزا رو تجربی یاد گرفته بود ، وصل شد به سوئیچ ها و توی همه ی سوئیچ ها کامند DHCP Snooping رو زد. چند دقیقه بعد طرف زنگ زد و گفت مهندس شما کاری کردی ، گفتم چی شده؟ درست شده؟ گفت نه بابا ، دیگه اصلا IP نمیگیرن ، فکر کنم ، اشکال از DHCP Server باشه. گفتم ، بزار چک کنم .  رفتم کامندای مدیرمون رو پاک کردم و دوباره همه چیز برگشت مثه قبل.

اینجوری کار کردن رو اصلا دوست نداشتم ، برا همین نشستم پای مقالات سیسکو تو زمینه DHCP Snooping . خوب که مطلب برام جا افتاد ، وصل شدم به سوئیچ ها و درست کانفیگشون کردم . دوباره بعد از چند دقیقه تماس گرفت و گفت ، مهندس شما کاری کردی؟ ایندفعه با قدرت گفتم ، آره باید درست شده باشه . گفت آره مهندس خدا خیرت بده!

ساعت ۲ ظهر بود و من هیچی نخوابیده بودم ولی خوشحال بودم ، نه بخاطر اینکه مشکل رو حل کرده بودم ، نه ! بلکه بخاطر اینکه فرداش جمعه بود ، البته نه بخاطر اینکه جمعه تعطیل بود و میتونستم بخوابم، نه! اصلا اون سال جمعه ها برام یه روز دیگه بود.

DHCP Snooping به زبان خودم

Telegram_logo.svg_

آرامش قبل از طوفان

هیچ خبری نبود ، امن و امان ! با بچه ها دور هم وایساده بودیم و داشتیم از آروم بودن شبکه حرف میزدیم و همه یجورایی تاکید میکردیم که اگه کاری به کار شبکه نداشته باشی ، کاره خودش رو میکنه و کاری هم بکار ما نداره ، ولی با این همه وجود ، باز همه معتقد بودیم که این آرامش قبل از طوفانه !!! یکی از بچه ها هم مثه همیشه سرش توی GNS3 بود و معلوم نبود داره چیکار میکنه.
گرم حرف زدن بودیم که ، گوشیم زنگ خورد :

بله !
سلام مهندس ، خوبین ؟
خوبم ، تو چطوری ؟ جونم !
منم خوبم ، مشغولیم دیگه ، دمه عید و حسابی سرمون شلوغه .
ما برعکس سرمون خلوته ، جونم ؟ چیزی شده؟!
مهندس ، ببخشید بی موقع مزاحم شدم  ها .
نه آقا بی موقع نیست ، اومدیم سرکار و داریم وظیفمون رو انجام میدیم . جونم ؟ بگو !
مهندس ، من یکار خصوصی هم باهات دارم ، یادم بنداز که بهت بگم !!!
باشه حتما ، حالا میخوای بگی چی شده ؟!
آخ مهندس ، اصلا یادم رفته بود ، شما دارین تو شیراز کاری میکنین ؟
نه! مشکلی پیش اومده ؟
مشکلی که نه ، بچه ها میگن شیراز اینترنتش قطه . فکر نکنم سمت ما باشه ، حالا رسیدی یه چک بکن .
باشه ، مرسی که خبر دادی .

گفتم ، بچه ها شیراز اینترنتش قطه ، ۴ ، ۵ گیگ ترافیک افتاده . همه ی بچه ها مثل گرگ گرسنه پریدن پشت کامپیوترا  تا مشکل رو چک کنن. منم تا اومدم به کامپیوترم لاگین کنم ، دوباره موبایلم زنگ خورد . گفتم : بچه ها چک نکنین ، فکر کنم حل شده و تلفن رو جواب دادم .

بله !
سلام مهندس . خوبین ؟
خوبم . جونم ؟ چی شد ؟ درست شد ؟
منم خوبم !!!
خداروشکر ، جونم ، بگو ؟
مهندس ، ببخشید بی موقع مزاحم شدم ها !
نه آقا مزاحم چی ؟ داریم کار میکنیم ها !
مهندس ، اون کار خصوصیه که گفتم !
خب ؟؟!
خیلی با خودم کلنجار رفتم ، به این نتیجه رسیدم که بهتون نگم ، دیگه نمیخواد یادآوری کنید .
اوکی ! همین ؟؟
آره دیگه همین !
باشه ، کاری نداری ؟
نه ، فقط مهندس ، اصفهان دارین کاری انجام میدین ؟
نه چطور ؟
آخه ، اینترنت اصفهانم رفت !
یعنی چی رفت ، چرا زودتر نمیگی ؟
نه من چک کردم ، سمت ما نیست . حالا شما هم یه چک بکنین.
من  که نمیتونم رو هوا چک کنم ، بگو IP بدن و گوشی رو قط کردم.

گفتم بچه ها : اینترنت اصفهانم قط شده ها.
یکی گفت : گفتی IP بدن ؟
گفتم : آره.

اومدم به لب تاپم لاگین کنم ، دوباره موبایلم زنگ خورد.

جونم ؟
سلام مهندس خوبین ؟
مرسی ! چی شده ؟
ببخشید هی ما امروز مزاحم شما میشیم !
نه بابا ، مزاحم چی چی ؟ چی شده ؟
مهندس ، تبریز دارین کاری میکنین ؟
چی ؟ حتما اینترنت تبریز هم رفته ؟
ا ، از کجا فهمیدی مهندس ؟ مشکل سمت ما نیست ها ، من چک کردم ، اینا خودشون یه گندی زدن ، هی به ما میگن چک کنید .
IP ها رو فرستادی ؟
آره ایمیل کردم .
اوکی ، بای !

گفتم ، بچه ها همه شهرا دارن میوفتن یکی یکی !!  کسی کاری کرده ؟
یکی گفت ، بابا ما که پیش هم بودیم و داشتیم از بیکاری مینالیدم .

دیدم ، رئیس داره چک میکنه ، پاشدم رفتم بالا سرش که باز تلفن زنگ زد .

چی شده ؟
مهندس سلام ، خوبی ؟
بله.
مهندس مشهدم رفت !
رییس میگن مشهدم رفت ! (با عصبانیت داشت چک میکرد)
مهندس میگن رشتم رفت !
رییس رشت هم قط شده
رییس با عصبانیت گفت : خیلی خب ، بگو قط کنه ، بهش خبر میدیم .
گفتم اوکی ، بهت خبر میدیم و قط کردم .

یدفعه رییس بلند گفت: این دیگه چیه ؟ کی توی روتر اصفهانه ؟ کسی جوابی نداد !!
خودش چک کرد ، دید یکی از بچه ها لاگینه .
بهش گفت : مگه نیمگم کی تو روتر اصفهانه ، چرا جواب نمیدی ؟
گفت : من صبح وصل شدم یه چیزی رو چک کردم ، حتما session باز مونده و ساکت شد.

به من گفت : زنگ بزن بگو چک کنن .
گفتم ، چش بود ؟ گفت اول زنگ بزن !
زنگ زدم :

سلام ! میگی چک کنن ؟
سلام مهندس ، خوبین ؟ یادی از ما کردین ؟ چه خبر ؟
آقا خبری نیست . بگو چک کنن .
صداش رو پشت گوشی برد بالا و گفت چک کنین . صداشون میومد که میگفتن داره اوکی میشه .
مهندس ، داره اوکی میشه ! مشکل سمت ما بود ؟
گفتم : بیخیال بابا و گوشی رو قط کردم .

به رییس گفتم ، ترافیک داره برمیگرده ، چی شده بود ؟

پاشد رفت سراغ همون دوستمون که داشت GNS میزد و توی روتر اصفهانم ، صب لاگین کرده بود و گفت :
Log کارایی که کردی رو بیار ، که دیدم خودش داره یه چیزای برا رییس توضیح میده ، گوشارو تیز کردم ، اما فایده نداشت.

صبر کردم تا اومد ، گفتم چی شده بود ؟

گفت ، ترافیک برای اینکه بره اینترنت با دیفالت روت مچ میشه ، این آقا هم ، صب وصل شده به روتر اصفهان و یکسری چیزا رو چک کرده ولی session  رو نبسته ، همیجور که Session  باز بوده ، نرم افزار GNS رو باز میکنه و شروع میکنه برای خودش تمرین کردن ، وقتی که  میخواسته ۱۰٫۰٫۰٫۰/۸  توی GNS3 برای خودش Advertise  کنه ، اشتباهی کامند رو روی روتر واقعی میزنه و این میشه که کل ترافیکی که میخواسته بره اینترنت ، میومده توی روتر اصفهان و drop میشده.

صداش رو برد بالا و گفت :
“دیگه نبینم ، کسی رو کامپیوترش GNS باز کنه ، هر کار دارین تو خونه روی کامپیوتر شخصیتون “

یک تجربه ساده با هزینه ایی گزاف

قرار بود ، یه روتر تو مایه های سری ۹۰۰۰ سیسکو  توی شبکه اضافه بشه و همه دوست داشتن که سعادت نصب و راه اندازیش نصیبشون بشه . از خصایص این روتر باید بگم که قده یه یخچال و ۱۶ تا کارت میخوره که بر اساس نیاز کارت های ۱۰G , 40G ,100G روش سوار میکنن. یادمه شرکت قبلی که بودم سر دیدن یه ۲۹۶۰ له له میزدم و کلی باهاش سلفی میگرفتم و میذاشتم عکس پروفایلم اما برعکس بقیه که خیلی مشتاق بودن کارو بگیرن دستشون ، من دنبال تجربه جدید میگشتم. عکس ۳D روتر رو میتونید از این لینک ببینید و لذت ببرید.

کار نصب فیزیکی این روترها کار ما نیست و شرکت هایی هستن که این کارو انجام میدن ، اما روشن کردنش بعهده ماست و برای همین قبل از روشن کردن روتر ، یه کانفیگ اولیه براش آماده میکنیم در حدی که به شبکه وصل بشه و از همه جا دیده بشه ، بعد مابقی کانفیگ ها رو از راه دور میزنیم.

خب نصب فیزیکی روتر انجام شد و بچه ها کانفیگ رو زدن و به اصطلاح روتر رو Live کردن . برای وصل شدن به روتر جدید نیاز بود که اول به  سوئیچی که روتر بهش وصل شده ، وصل شی، بعد  به IP اینترفیسی که به روتر جدید خورده بود Telnet کنی.

یکی از بچه ها ، با استفاده از نرم افزار SecureCRT  اول به سوئیچ  و بعدم از داخل سوئیچ به روتر جدید Telnet کرد و شروع کرد به زدن مابقی کانفیگ ها. وقت نهار شده بود و همه گرسنه شده بودیم و قرار شد ادامه کار رو موکول کنیم به بعد از نهار. جاتون خالی ، یه نهار توپ زدیم و یه کمم گپ زدیم و خندیدم. بعد از یک ساعت ، همه برگشتیم سر کارامون.

هر کسی سرش به کار خودش بود که ، از بخش مانیتورینگ زنگ زدن و گفتن ، دارین توی فلان شهر کاری میکنین ، گفتم : فقط داریم روتر جدید رو کانفیگ میکنیم . چیزی شده ؟ گفتن کل ترافیک  قطع شده . همون لحظه فهمیدم که ارتباط بچه ها هم ، که داشتن روتر جدید رو کانفیگ میکردن ، قطع شده.

گفتم : بچه ها چیزی شده ، فهمیدم که بعد از کانفیگ BGP  ارتباطشون قطع شده و متاسفانه هیچ لاگی هم نداریم . پیش خودم گفتم : نمیتونه ربطی داشته باشه . حتما چیزی ترکیده شانس ما! ولی موظف بودیم که چک کنیم . یکی از دوستان گفت ، شاید کامندی اشتباه زدین توی روتر و لوپی ، چیزی اتفاق افتاده .

بی معطلی ، هماهنگ کردیم که یه نفر بره سر روتر تا ببینیم چی شده. متاسفانه ، طرف چیزی بلد نبود و مجبور شدیم بهش بگیم که روتر رو خاموش کنه(روتر جدید بود و سرویسی نداشت) ، که خیالمون راحت بشه. روتر رو خاموش کرد ، همه با هم دعا میکردیم که مشکل حل شه که تلفن زنگ خورد ، تو دلم گفتم ، بگو اوکی شد ، که طرف گفت ، هیچ فرقی نکرده. حالا چیکار کنیم ، هر یک ثانیه قطی ، برای شرکت کلی جریمه داشت  و متعاقبا برای ما . همین که داشتیم دور خودمون میچرخیدیم و تو سر خودمون میزدیم ، رفیقمون فهمیده بود که چیکار کرده.

وقتی ما از نهار برگشته بودیم ، دوستمون نشسته بود به ادامه دادن کانفیگ ، اما حواسش نبوده که Telnet Sessionکه از روی سوئیچ به روتر زده بوده بسته شده و الان توی سوئیچ نه توی روتر و بدون چک کردن شروع کرده بود به کانفیگ زدن روی سوئیچ و اون سوئیچ ترکیده بود.خلاصه  چون چیزی رو ذخیره نکرده بود با ریست کردن سوئیچ مشکل حل شد و بعد از یک ساعت سرویس اومد بالا .

یک تجربه ساده با هزینه ایی گزاف

یه دنده

قرار بود که دوتا از سوئیچ های شبکه رو عوض کنیم و برای اینکار دو تا کور سوئیچ جدید رو توی سایت نصب کردیم و قرار شد هر شب یه سرویس رو جا به جا کنیم. خب سرویس ها هم بین بچه ها تقسیم شد و به هرکسی یه سرویس افتاد.اصطلاحا بهش کات اور(Cut-over) میگن.

برای کات اور نیاز بود که بریم سر سایت ، اول کابل ها رو از سوئیچ قدیم جدا کنیم(بسته به سرویس تعداد کابل ها متفاوته) و به سوئیچ جدید وصل کنیم و عینا همون کانفیگ رو توی سوئیچ جدید بریزیم و بعد از کات اور سرویس رو چک کنیم و تمام.

یه شب نوبت یکی از دوستان خارجیمون رسید که کات اور انجام بده و از اونجایی که با من خیلی دوست بود و دفعه اولشم بود که سر سایت میرفت ، از منم خواهش کرد که فقط برای چک کردن سرویس همراهیش کنم و خیلی تاکید داشت که کار دیگه ایی نیاز نیست انجام بدم.

ساعت انجام کات اور  ۲ صبح شروع میشد و قبل از ۶ باید تمام میشد. از اونجایی که کابل کشی رو هم باید تست میکردیم ، دوستم گفت که ۱۲ شب اونجا باشیم. من تقریبا ساعت دوازده سر سایت بودم که فهمیدم ، دوستم از ساعت ۱۰ اونجا بوده و داشته کابل ها رو چک میکرده. من رو که دید گفت ، کابلها رو چک کردم و همه اوکین. رفتیم توی اتاق مانیتورینگ نشستیم تا ساعت ۲ بشه. در حال خوش و بش با بچه های مانیتورینگ بودم که گفت بیا برات توضیح بدم میخوام چیکار کنم .

یه کاغذ گذاشت روی میز ، که تمام کارهایی رو که می بایست انجام بده با زمان بندی توش نوشته بود .

  1. ده دقیقه کابل ها رو از سوئیچ قدیم به سوئیچ جدید میبرم
  2. ۳۰ دقیقه ، کانفیگ رو منتقل میکنم
  3. ۱۵ دقیقه هم سرویس رو چک میکنم
  4. ساعت ۳ هم میریم خونه.

گفت نظرت چیه ؟

گفتم : عالیه ، فقط من چیکار کنم ؟

گفت : تو فقط همین جا بشین ، وقتی کارم تموم شد ، بهت میگم تو هم سرویس رو یه چک بکن.

گفتم : حله.

ساعت ۲ شد و دیدم که لب تاپش رو زد زیر بغلش و داره میره . به منم گفت بگوش باش ، نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم و توی افق محو شد. ما هم نشستیم با بچه ها به حرف.یدفعه بخودم اومدم دیدم ساعت ۴ و ازش خبری نیست . تماس گرفتم باهاش ، گفت میشه با لب تاپت بیای تو سایت. لب تاپم رو برداشتم و رفتم سر سایت.

گفت : میشه لب تاپت رو وصل کنی به اون سوئیچ و ببینی چرا فلان پورت آپ نمیشه. دیدم که پورت down , down ! بهش گفتم که پورت فیزیکی Down . حتما کابل مشکل داره. گفت نه ، کابل درسته ، من قبلا تستش کردم.

گفتم : من رو ببر سر سوئیچ . با اکراه و عصبانیت ، من رو برد سر سوئیچ . یه فشار ریز به کابل دادم و تلق صدا کرد و چراغش روشن شد و شروع کرد به چشمک زدن.رفت چک کرد و گفت درست شد .

شروع کرد به کانفیگ سوئیچ ، بعد از یه ربع صدام زد گفت : نمیدونم ، چرا روی لینک مستقیم پینگ ندارم.

گفتم : کانفیگت چیه ؟

گفت : یه طرف sub-interface زدم و Dot1Q کانفیگ کردم ، یه طرف هم که کانفیگ نرمال.

گفتم : میشه ببینم  . سمتی که ساب اینترفیس کانفیگ کرده بود ، درست بود ، رفتم کانفیگ اون طرف رو دیدم . میشد حدس زد چیه . بله کانفیگ ترانک زیر پورت نخورده بود.بهش گفتم زیر این پورت بزن ، ترانک .

باورم نمیشد ، شدید عصبانی شد و گفت نیازی به زدن ترانک نیست و یک کاغذ از جیبش درآورد و شروع کرد برام توضیح دادن که نیابد بزنیم ترانک. گفتم اوکی ،من چیز دیگه ایی بلد نیستم. ساعت ۵٫۳۰ شده بود و وقت داشت تموم میشد. با عصبانیت بهش گفتم ، اولین قدم اینه که کل کانفیگ دو طرف پورت رو پاک کنی و دو سر رو آی پی بده و  پینگ بگیر . با اکراه قبول کرد و تونست پینگ بگیره . گفتم حالا کانفیگ رو برگردون و فقط اون ور بزن ترانک . چون وقتش داشت تموم میشد ، قبول کرد و جواب گرفت و تونست سر ساعت ۶ کار رو تموم کنه ولی تا یک هفته ، همون کاغذ رو درمیاورد و برای من توضیح میداد که زیر اون پورت نیازی نبود  ترانک بزنیم. منم قبول میکردم ، ولی نمیدونم چرا فکر میکرد قبول ندارم و دوباره فرداش توضیح میداد.

پسورد ریکاوری

دوتا سوئیچ خیلی قدیمی و خیلی مهم توی شبکه داشتیم که به یکی از اونا نمیتونستیم لاگین کنیم . آره ، پسوردش رو نداشتیم. همیشه با بچه ها میگفتیم ، اگه یوقت یه مشکلی پیش بیاد و قرار باشه به این وصل شیم چیکار کنیم و چون قضیه پیچیده میشد ، ولش میکردیم و میگفتیم ایشالله که مشکلی پیش نیاد.

خلاصه اتفاق افتاد و نیاز شد که ما به این سوئیچ ها وصل شیم و از شانس بد ما هم ، مشکل روی همون سوئیچی بود که پسوردش رو نداشتیم. سوئیچ اینقد قدیمی بود که حتی کامنداش با سوئیچ های الان کلی فرق میکرد. خلاصه قرعه به نام من افتاد که برم و این مادر مرده رو پسورد ریکاوری کنم.

خودم خیلی امیدوار بودم که کنسولش پسورد نداشته باشه ، برای همین لب تاپ رو برداشتم و رفتم سر سایت. کلی حمد و قل هوالله خوندم و دوره کابل کنسولم فوت کردم و به امید خدا زدم کابل رو به سوئیچ ، یه چندتا اینتر زدم و منتظر بودم که لاگین کنه . اما نه، شانس من کنسولشم پسورد داشت. جالب اینه که سوئیچ بغلیش ، نه کنسولش پسورد داشت نه تلنتش. گفتم حالا کی میتونه اینو پسورد ریکاوری کنه. برگشتم و شروع کردم به گشتن.

تونستم به بدبختی یه دستور العمل برای ریکاوری پسورد پیدا کنم . کابل کنسولمم  ، بگیر ، نگیر داشت که نگرانم میکرد ، از یکی از بچه ها یه کابل کنسول قرض کردم و تستش کردم. وصل شدم به نرم افزار مانیتورینگ ، آخرین بک آپ اون سوئیچ رو برداشتم.  آماده شدم برای جنگ ، غافل از اینکه سوئیچ چه خوابی برام دیده.

چون سوئیچ خیلی مهم بود و برای پسورد ریکاوری نیاز بود که سوئیچ ریستارت بشه ، قرار شد که کار رو  ۲ تا ۴ صبح  انجام بدم. خیلی استرس داشتم. ساعت ۱۲ رفتم سر سایت . تا ساعت ۲ هی دستورالعمل مرور میکردم. ساعت ۲ شد. خبر دادم که من میخوام سوئیچ رو ریستارت کنم.

کابل کنسول رو وصل کردم و رفتم برا ریست، خواستم کابل برق رو قطع کنم که دیدم برقش AC و نیاز به پیچ گشتی خیلی ریز دارم که برق رو از پاور جدا کنم.شانس منم سوئیچ تو بالاترین نقطه رک بسته شده بود و دسترسی بهش بسی دشوار. حالا پیچ گشتی از کجا بیارم. یکی از دوستان داشت همزمان ، سر سایت کار میکرد ، ازش پرسیدم که پیچ گشتی ریز نداری ، گفت صبر کن الان یه چیز بهت میدم ، همه چیز رو باز کنی باهاش.

رفت از توی کیفش یدونه از این ابزاری همکاره آورد ، دربازکن ، انبردست ، چاقو ، انواع پیچ گشتی حتی ناخن گیر ، همه چیز تو یه چیز. رفتیم با هم سر سوئیچ که پیچ باز کنیم ، اما نشد که نشد. گفت میخوای ریست کنی ، گفتم آره ، گفت خب پاور ماژول رو در بیار و رفت.

دیدم فکر خوبیه ، پاور ماژول رو به سختی کشیدم بیرون .سوئیچ خاموش شد ، من بجای اون احساس راحتی کردم  و نفس میکشیدم ، گفتم بزار یکم استراحت کنه بدبخت آخه دوسال بود که روشن بود. یک دقیقه صبر کردم و پاور رو جا زدم ، هیچ اتفاقی نیوفتاد . هی پاور رو فشار میدادم ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. ضربان قلبم داشت میرفت بالا ، پاور رو درآوردم ، یه فوت کردم توش ، باز جا زدم ، مثه اینکه استراحت بهش چسپیده بود و نمیخواست برگرده سر کار. فشار خونم رفت بالا ، ضربان قلبمم چسپید  . حالا چیکار کنم ؟!  به دوستم گفتم ، سوئیچ روشن نمیشه!!! گفت : یعنی چی ؟! مگه چیکار کردی ؟! گفتم : پاور ماژول درآوردم  جا زدم دیگه ، خودت گفتی . گفت : کاری نداری ، من رفتم و توی افق محو شد.

ساعت نزدیک ۴ بود و من باستی تا ۴ کارو تموم میکردم . نمیدونستم چیکار کنم ، اومدم جلوی سوئیچ وایسادم و سعی میکردم خودم رو آروم کنم ، دیدم شیش تا کابل توی سوئیچ ۱ و شیش تا کابل توی سوئیچ ۲ . آره! آره! آره! سریع لب تاپ رو وصل کردم به اون یکی سوئیچ ، یه نیگاه به کانفیگش انداختم و تصمیم گرفتم که کابلهای اون سوئیچ که خاموش بود و بزنم به این یکی . شروع کردم یکی یکی کابل ها رو جا به جا کردم و پورت ها رو کانفیگ کردم . زنگ زدم که سرویس رو چک کنن.

بعد از ۱۵ دقیقه ، بهم اوکی دادن که کل سرویس الان اوکیه. اینقد خوشحال بودم که تصمیم گرفتم از همون سمت برم ورزش و بعد برم خونه.رسیدم باشگاه و داشتم لباس عوض میکردم که رییس زنگ زد و گفت : چیکار کردی ؟! ماجرا رو تعریف کردم ، گقت الان به من زنگ زدن و گفتن سرویسشون مشکل داره و یکی از سرور ها رو نمیبینن . گفتم : به من که اوکی داده بودن. گفت: بهشون زنگ بزن.

زنگ زدم و گفتن مشکل داریم ، یخ کردم ، سریع لباسام رو پوشیدم و دربست گرفتم برگشتم سرسایت ، استرس داشتم حسابی ، چون نمیدونستم باید چیکار کنم!از نظر خودم ، همه چیز درست بود . رسیدم نگهبانی سایت ! گفت نمیتونی بری داخل ، وقتت تموم شده. تونستم با بدبختی و زنگ زدن به اینور و اونور وارد سایت بشم . وصل شدم به سوئیچ .گفتم حتما یکی از کابل ها قطع شده یا دراومده ، چک کردم ، همه آپ بودن. دوباره ضربان رفت بالا ، از همه جا بهم زنگ میزدن . قاطی کرده بودم . خودم رو آروم کردم و شروع کردم کانفیگ رو دوباره چک کردن ، که دیدم یکی از پورت ها رو به اشتباه اکسس وی لن ۱ بود بجای اینکه ۱۰ باشه. اکسس وی لن ۱۰ کردم و زنگ زدم و گفتم چک کنن . که خدا رو شکر اوکی دادن. یه ساعت بیشتر موندم که اگر دوباره زنگ زدن سر سایت باشم . ساعت ۱۱:۰۰  رسیدم خونه و خوابیدم.

بی سواد با تجربه

آخر وقت بود و داشتم به OSPF فکر میکردم و مثل همه منتظر بودم که ساعت ۵:۰۰ شه تا برم خونه .یکی اومد و گفت :

دیشب ما یه تغییراتی توی شبکه ی خودمون دادیم ، از دیشب دیگه سایتامون دیده نمیشن. میشه چک کنی مشکل سمت شما نباشه.

گفتم : شما تغییر دادین ، من چک کنم ؟!!  یه ایمیل بزن ، آی پی هایی Source  و Destination رو هم بزار چک میکنیم و جواب میدیم.

گفت : نمیشه الان چک کنی ؟!

گفتم : بده آی پی ها رو .

(میتونید سناریو رو قبل از اتمام داستان دانلود کنید و سعی کنید حلش کنید )

یه کاغذ پر از شکل از جیبش درآورد و گذاشت رو میز و تو اون شلوغی های کاغذ یه آی پی نشونم داد ، که ده بارم خط خطیش کرده بود.

گفتم:  میخونیش . کلی زور زد و در نهایت با حدس و گمان یه آی پی بهم داد.

دیدم یه استتیک روت برای رنج  ۱۰٫۱۳۱٫۱۲۸٫۰/۲۴ به نکست هاپ ۱۰٫۱۳۱٫۵۷٫۳۰ داریم. سعی کردم نکست هاپ رو پینگ کنم ، پینگ نشد . بی معطلی گفتم ، مشکل سمت خودتونه.

گفت : یعنی چی ؟

گفتم : به روتر ما چی وصل کردید ؟ که ما استتیک به سمتش داریم.

گفت : TN

گفتم : TN چیه دیگه ؟

گفت : تو فکر کن یه روتر یا یه سوویچ که سایتامون خوردن بهش .

گفتم : اوکی ، اون پینگ نمیشه .

گفت : ولی از سر سایت ما میتونیم TN رو پینگ کنیم .

گفتم : اشکال از TN تا روتر ماست . معلومه که سایت ها تا روتر مشکلی ندارن.

گفت : خوب مشکل چیه ؟

گفتم : من نمیدونم ، شاید فیزیکی باشه ، شایدم TN قاط زده .

یه تشکر کرد و رفت.

فرداش اومد و گفت :

مهندس چک میکنی ببینی پینگت اومد.

گفتم : مگه کاری کردین ؟ گفت : آره ! برد رو عوض کردیم.

چک کردم ، بنظر درست بود .

گفتم : پینگ میشه !!

گفت : ولی سایت های ما هنوز دیده نمیشن.

گفتم : ای بابا و سعی کردم از روی روتر آی پی یکی از سایت ها رو پینگ کنم . که پینگ نمیشد. دوباره نکست هاپ پینگ کردم و دیدم پینگ میشه .

گفتم : اینا قبلا کار میکردن . یعنی سایت ها دیده میشدن قبلا .

گفت : آره بابا . از پریشب که  TN4  نصب کردیم ، دیگه سایتامون دیده نمیشن.

با یه سورس دیگه نکست هاپ رو پینگ کردم ، دیدم پینگ نمیشه .

گفتم : TN روت برگشت به سمت ما نداره ، احتمالا دیفالت روتی ، چیزی داشته که پاک شده ، برو روتینگ تیبلش رو چک کن.

گفت : میشه خودت چک کنی ؟

گفتم : من که نمیتونم به دستگاه شما وصل شم .

گفت : مهندس یکاریش بکن ، این داره شر میشه .

تلنت کردم به TN  ، پسورد میخواست ، ازش پسورد رو گرفتم و زدم ، لاگین شد ، کامنداش مثه سیسکو بود.

یه IP route گرفتم ، دیدم که یه دیفالت داره به سمت روتر ما و مابقی روت ها رو هم از OSPF یادگرفته.

سعی کردم از روی TN یکی از لوپ بک های روتر خودمون رو پینگ کنم ، دیدم پینگ نمیشه ، عجیب بود. همه چیز درست بود ، اما پینگی برقرار نبود.

روتینگ تیبل رو برای اون لوپ بک سرچ کردم ، دیدم بجای اینکه با دیفالت روت مچ بشه داره با ۱۰٫۰٫۰٫۰/۸  مچ میشه.

۱۰٫۰٫۰٫۰/۸ رو نیگاه کردم ، دیدم که از طریق OSPF از یه TN دیگه یادش گرفتم . مشکل پیدا شد.

تمام آی پی های شبکه ما توی رنج ۱۰ بودن و TN با دیفالت روت به شبکه ما وصل بود ، اما یک روت کوچیکتر از دیفالت (۱۰٫۰٫۰٫۰/۸) تو شبکه شون وجود داشت که اجازه نمیداد چیزی با ۰٫۰٫۰٫۰/۰ یا همون دیفالت مچ بشه .

مشکل رو روی کاغذ براش توضیج دادم . باز گفت مهندس : میشه خودت چکش کنی .

گفتم اوکی.

مشکل برا من واضح بود ، حتما یکی از TNها داره Summery انجام میده. افتادم توی شبکه از این TN به اون TN دنبال Summery میگشتم ، کامندها رو هم زیاد خوب نمیدونستم و بایستی با “؟” و حدس و گمان کار میکردم.

رسیدم توی TN که داشت روت ۱۰٫۰٫۰٫۰/۸ رو Advertise میکرد ولی از سامریزیشن خبری نبود. مغزم قفل شده بود روی سامریزیشن و مشکل جلوم بود رو نمیدیدم.

مجبور شدم که دست به کاغذشم و شکل رو بکشم . از اونجایی که سامیریزیشن در OSPF بین دو تا Area انجام میشه ، توی شکلم خوب Area ها رو مشخص کردم. اما باز متوجه نشدم. یعنی نتونستم TN که سامری میکنه رو پیدا کنم.

شکل رو پاک کردم و تصمیم گرفتم یه شکل با تمام جزییات بکشم تا بتونم مشکل رو پیدا کنم ، ایندفعه سعی کردم که حتی IP ها رو هم روی شکل بنویسم که مشکل پیدا شد.

بله ، یه مهندس با تجربه ، برای اینکه آی پی های دوسر یه اینترفیس تو یک رنج باشن یک سمت اینترفیس رو آی پی رنج ۳۰ داده بود و یه سمت دیگه رو رنج ۸ و توی OSPF ریخته بود و کل ترافیک رنج ۱۰ رو میکشید سمت اون TN بدبخت.