برچسب: مایکروسافت

شبکه و کار(نت پلاس)

نت ورک پلاس رو اسم نوشتم و شانسم، کلاس یه هفته بعد از ثبت نام شروع شد. با وجود اینکه میدونستم به دردم نمیخوره ولی بخودم قبولونده بودم که باید از صفر شروع کنم. اول کلاس استاد گفت: معمولا کسایی که میان سر اینجور کلاسا یه چیزایی بلدن، پس یکی، یکی خودتون رو معرفی کنید و بگید که کجا کار میکنید و چقد بلدید. هر کسی یه چیزی میگفت و همه به نوعی حرفه ایی بودن و من اصلا انگیزشون رو از سر کلاس اومدن نمیفهمیدم. یکی میگفت: شبکه یه دانشگاه دستش بود و اون یکی شبکه یک بیمارستان، یکی چون سازمانشون پول میداد اومده بود و هیچ علاقه ایی به شبکه نداشت، یکی از بچه ها هم قصد مهاجرت داشت و بهش گفته بودن که این رشته به دردش میخوره، شنیده بود که توی کانادا ظرف چند روز میتونه کار پیدا کنه. رسید به من، خودم رو معرفی کردم و گفتم: بیکارم و  هیچی بلد نیستم، گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی همین دیگه، هیچی بلد نیستم و اومدم از صفره صفر شروع کنم و بعد وارد بازار کار بشم. گفت: یعنی از کامپیوتر چیزی نمیدونی؟ گفتم: در حد نصب و رفع عیب ویندوز بلدم. گفت: منم دنبال همین بودم بچه ها!! هرچی از قبل بلدید رو بزارید کنار و اینی که من میگم رو یاد بگیرید والا خودتون اذیت میشید و منم اذیت میکنید و چیزی هم یاد نمیگیرید. ادامه داد که چون تقریبا همتون کار میکنید، میدونم که الان کلی سوال از محل کارتون توی ذهنتونه و منتظرید که کلاس شروع بشه و منو سوال پیچ کنید ولی از همین الان بگم، من به هیچ سوال خارج از درسی جواب نمیدم مگر اینکه از طریق ایمیل باشه. بعد گفت: نت ورک پلاس دو تا سر فصل مهم داره، که اگه این دوتا رو یاد بگیرید، یعنی نت ورک پلاس رو بلدید. یکی OSI Model و یکی هم IP Addressing.
از همین دوتا سرفصل بدم میومد . آخه دونستن OSI Model به چه دردی میخوره ؟! میخوای باهاش چیکار کنی ؟ درست مثل دونستن انتگراله که هیچ وقت بهش نیاز پیدا نکردم. آی پی هم که تکلیفش معلومه دیگه : ۱۹۲٫۱۶۸٫۱٫۱ با ۲۵۵٫۲۵۵٫۲۵۵٫۰! به این نتیجه رسیدم که کلاس بیخودی اومدم . OSI رو که نیازی ندارم بدونم، IP Addressing هم که فولم.
پای تخته نوشت : شبکه چیست؟ و چرا ما به شبکه نیاز داریم؟ گفت شروع کنید . نظر بدید. بحث کنید. هر کسی یه چیزی میگفت. کلاس رو دوست نداشتم. حالم گرفته شده بود ، به خودم گفتم این دیگه چه کلاسیه بابا؟!! شروع کردم روی کاغذی که قرار بود جزوه ام بشه با خودکار نقاشی کردن. اومد بالای سرم و گفت : چرا ما به شبکه نیاز داریم؟ گفتم ایده ایی ندارم. گفت: باید یه چیزی بگی. گفتم: مثلا توی خونه ، یک خط اینترنت داری و کلی آدم هست که میخوان از این خط استفاده کنن و به اینترنت وصل شن،ما میتونیم اینترنت رو از طریق شبکه بین این آدما به اشتراک بزاریم. یهو گفت : آفرین. یه جواب بدرد بخور از یکی شنیدم. این یعنی به اشتراک گذاری Resource ها بچه ها. احساس بچه گی بهم دست داد. فکر میکردم، سر کلاس اول دبستانم.
توی زمان استراحت کلاس ، رفتم کتاب نت پلاس رو خریدم ، فکر کنم ۱۵۰۰ صفحه بود با یه جلد خوشکل. نشستم سرکلاس و شروع کردم به ورق زدنش. بچه ها دورم جمع شده بودن، یه چند نفرشونم، همون لحظه رفتن و کتاب رو خریدن و گذاشتن جلوشون رو میز. یه کتاب ۱۵۰۰ صفحه ایی به زبان انگلیسی با کاور قشنگ . جذاب بود و به آدم حس خفن بودن میداد .
کلاس که تموم شد، کتاب رو توی کیفم نذاشتم و زدم زیر بغلم که همه ببینن که چه آدمه خفنی هستم. توی اتوبوس حواسم به همه بود که چجوری به من و کتابم نگاه میکنن. رسیدم خونه و کتاب رو گذاشتم توی کتاب خونه بغل مابقی کتاب ها و تا اونجا که یادم میاد هنوز همون جاست . البته چند جلسه اول با خودم تا کلاس میبردم و میاوردمش  اما بعد از یه مدت فهمیدم، اونم مثل کلاسم بیخوده!
کلاسمون یه ماه طول کشید و تنها نکته جذابش برام یادگرفتن سوکت زدن کابل شبکه بود. کلی هم کار عملی کردیم و خوب حرفه ایی شدم.فکر میکردم دیگه شبکه کار شدم. OSI که بدرد نمیخورد ، IP Addressing  هم که بلد بودم ، فقط سوکت بلد نبودم بزنم که یاد گرفته بودم ، البته استاد هم تایید کرد که از همه بهتر سوکت میزنم .
حالا دیگه نوبت مایکروسافت بود که بزنم توی گوشش.

ادامه دارد …..

Telegram_logo.svg_

شبکه و کار(انتخاب روزنامه ایی)

توی خیابون منتظر تاکسی بودم ، که یه BMW جلوی پام زد رو ترمز . شیشه اومد پایین و یه آقای خوش تیپ از پشت عینک آفتابیش گفت کجا میری بیا بالا.
گفتم : سلام !! نه مزاحم نمیشم .کیفش رو از رو صندلی جلو پرت کرد عقب و گفت میگم بیا بالا . نشستم توی ماشین و سعی کردم در ماشین رو با احتیاط کامل ببندم.
بعد از سلام و احوال پرسی ، پرسید چه خبر ؟ چیکار میکنی؟ هنوز تو کار کامپیوتری؟گفتم : فعلا توی یک شرکت کوچیک ادمینم و درکنارش مشغول درس خوندنم تا بتونم کارم رو تخصصی تر کنم . گفت : خب چی میخونی ؟ نمیدونم چرا گفتم مایکروسافت ! گفت : تو که بیشتر از من بلد بودی ، دیگه چی داری میخونی ؟ گفتم : نه ! آخه اگر بخوای توی یه شرکت حرفه ایی کار کنی باید خیلی بیشتر از اینا بلد باشی با این سوادی که من دارم ، نهایت میتونم یه ادمین ساده باشم و یه سری کارای کوچیک انجام بدم. من دوست دارم کارم بزرگ باشه و به طبع درآمدشم خیلی زیاد باشه.
گفت روی
 صندلی عقب دست کن توی کیفم ، یه قرارداد هست بردار نیگاش کن .به سختی  از توی کیفش قرارداد رو آوردم
گفت
 : کارفرما کیه ؟گفتم : فلان جا ! گفت  : به نظرت بزرگه ؟ گفتم آره تقریبا! منظور ؟
گفت :پیمانکار کیه ؟ گفتم : خودت ! گفت : از تو بیشتر بلدم ؟ گفتم : هم سطحیم.
گفت : مبلغ ؟ مبلغ رو بگو . گفتم : پونصد تومنه ! خب من الان قراردادم بیشتر از اینه که ! گفت : بابا ای ول ، دیگه چی میخوای ؟! از این قرارداد ها برای ماهم جور کن !
گفتم : مسخره میکنی ؟ آخه با ماهی ۵۰۰ تومن میشه زندگی کرد ؟ گفت : جانم ؟ ماهی ۵۰۰ تومن ؟ خوب نخوندیش پس ! اون ساعتی ۵۰۰ تومنه !
خوب که خوندمش ، دیدم بعله ! قرارداد ۱۵۰ ساعت کاره به ازای هر ساعت ۵۰۰ تومن !
گفتم : چجوری اینو بستی ؟ گفت : تو از همون قدیم هم بلد نبودی خودت رو پرزنت (معرفی) کنی ! باید یاد بگیری خودت رو پرزنت کنی. یه آدمای بیسوادی توی این مملکت توی این رشته دارن پول درمیارن که نگو . گفتم : الان ما باسوادیم دیگه؟!! گفت : خداییم پسر ، خدا ! همین نظراتته که کسی کاری بهت نمیده . وقتی خودت ، خودت رو قبول نداری ، میخوای دیگران قبولت داشته باشن ؟ بیا برو فلان اداره ، مدیر آی تیش فرق سی دی رو با دی وی دی نمیدونه ! حالا تو اگه فن مذاکره بلد باشی ، به هزار جور مختلف میتونی با این آدم کار کنی و از بغلش پول در بیاری. هم میتونی بهش سی دی بفروشی ، هم دی وی دی ! هم دستگاه دی وی دی خون هم سی دی خون ! بعدم که یه قرارداد پشتیبانی باهاش میبندی که این دستگاه رو براش نگه داری! بعد یه سال هم که مدل جدیدش میاد و فقط کافیه از قابلیت های  نداشتش بگی ، که راحت بخرنش و روز از نو ، روزی از نو .
سرم درد گرفته بود ، رفته بود روی اعصابم ، دوست داشتم زودتر پیاده شم . ازش خواستم که یه جا وایسه تا پیاده شم .
حرفاش رفته بود رو مخم ، آخه راست میگفت ، واقعا من نمیتونستم حرف بزنم و به اصطلاح خودمو پرزنت کنم. باز رفتم سراغ اینترنت و آموزش فن مذاکره رو سرچ کردم. مثه همه یه ده تا پیج رو باز کردم و شروع کردم به خوندن و البته بصورت موازی هم به حرفای دوستم فکر میکردم. میدونی ، دوست نداشتم راهنمام اون باشه ، ازش خوشم نیومد ، یه جورایی دوست نداشتم حرفاش رو قبول کنم . به خودم گفتم : همیشه که همه بیسواد نیستن . اگه بخوای توی یه شرکت بدرد بخور کار کنی ، باید باسواد باشی . بزار اول سواد رو پیدا کنم بعد یه فکری برای مذاکره میکنم و باز این سوال مطرح شد که چی بخونم که به درد بخوره. توی فکر بودم که چشمم به روزنامه همشهری افتاد . یه فکر خوب به سرم زد ، تصمیم گرفتم  که یه مدت روزنامه همشهری  رو بخرم و بررسی کنم که کار برای کدوم تخصص بیشتره ، حتی برم مصاحبه و وضعیت حقوق و مزایاشونم بررسی کنم. روزنامه رو خریدم و سریع رفتم سراغ ستون کامپیوترش. توی نگاه اول که به نظر میومد مایکروسافت ، آش کشک خاله است و باید بلد باشی.
بعد از یک هفته تحقیقات گسترده ، میتونم بگم تقریبا صددرصد مشاغل مایکروسافتی بود و فقط بعضی هاشون نیاز بود که علاوه بر مایکروسافت با سیسکو و مجازی سازی هم آشنا باشی. تصمیم خودم رو برای مایکروسافت قطعی کردم و فرداش توی محل کارم با یکی از دوستان خوبم هم مشورت کردم. اونم استقبال کرد و یه موسسه بهم معرفی کرد و گفت من خیلی تعریفش رو شنیدم . همون لحظه تماس گرفتم ، گفتم میخوام مایکروسافت رو از صفر تا صد یاد بگیرم. گفت ما یه پکیج داریم که ۸ ماه طول میکشه از نتورک پلاس شروع میشه تا آخر مایکروسافت . گفتم : چجوری ثبت نام کنم ؟
و اینگونه شد که زندگی مایکروسافتی من آغاز شد…..

ادامه دارد…..

Telegram_logo.svg_